پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

در آینده میخواهید چکاره شوید؟

در حال حاضر من دوست دارم همه کاره شوم! تا ببینم برای آینده چه اتفاقی میافتد!     شاید ماهگیری در سواحل جنوب کار خوبی باشه حالا اگه همیشه سواحل جنوب نبود جاهای دیگه هم میشه وزرشکار هم اگه بشم خوبه همه مدلش هم دوست دارم آتشنشان اما یک کاری هست که عاشقانه دوستش دارم و همه جوره دوست دارم به دستش بیارم بدون لباس در حال سلام نظامی در حال جریمه نوشتن برای ماشینهای تو پارکینگ پلیس در حال میوه خوردن و این هم پلیس باغبان! خدایا یعنی من چکاره میشم؟ اما یک شغلی هست که این روزها طرفدارهای زیادی داره ،نمیدونم موقع بزرگی من هم این شغل باشه یا نه و اون شغل  ارزشمند متفکر...
17 ارديبهشت 1392

افعال منفی

در زبان شیرین پارسی افعال چگونه منفی میشوند؟ پاسخ این سوال را همه میدانند ،اما در زبان شیرین پارسا افعال منفی را اینگونه میشنوید: نه بریم نه بغلم کن نه نماز بخون نه ناهار بخوریم این هم یک نوعش هست! و یکی از جمله هایی که چند روزه خیلی ازش استفاده میکنم بخصوص وقتی دنبال مامانم میگردم و پیداش نمیکنم اینه: هر چی دنبالت گشتم کجا بودی؟ ...
8 فروردين 1392

سومین بهار

سومین نوروز را هم با تمام زیبایهایش دیدم امسال اولین سالی بود که سفره هفت سین رو در خانه چیدیم و مسافرت نبودیم من عاشق سفره هفت سین شدم مخصوصا سنجد هاش که خیلی خوشممز بود! روزی هم که میخواستیم بریم سفر و مامان جمعش کرد تا روی میز بگذاره من خیلی ناراحت شدم و میگفتم سفره هفت سین کو؟ سر سفره هفت سین هم از بابام و مامانم عیدی گرفتم مامانم برام یک جعبه ابزار حرفه ای گرفته بود و بابام هم پول بهم داد که من تصمیم گرفتم باهاش ادم اهنی بخرم ! هنوزم مامانم در تعجبه که من آدم اهنی از کجا شنیدم و دیدم؟ ...
7 فروردين 1392

خانه جدید

بابام بعد از ٣٠ سال مامانم بعد از ١٢ سال و من بعد از ٢ سال خانه قدیمی را ترک کردیم و امدیم اینجا  بعدا از اتاق جدیدم  و جاهای مختلف خانه مان که باعث سرگرمی های جدید من هم شده اند عکسهای بهتری میگذارم اما این روزها من پیشرفتهای چشمگیری داشتم که مهمترینشان پیشرفت در صحبت کردن هست  و من اینروزها بعنوان یک بچه پر حرف شناخته میشم البته فقط در محافل خودمانی در غیر اینصورت اگر فردی  که خوب نشناسمش حضور داشته باشه من خجالت میکشم و اصلا حرف نمیزنم ...
6 فروردين 1392

اسباب کشی

بعد از مراسم تولدم ،مامان  شروع کرد به جمع کردن وسایل خونه و اول از همه اتاق من را جمع کرد بعد رفت سراغ بقیه وسایل خانه و همینطور ادامه داد تا اینکه اخرین روزی که در خانه محل تولدم بودیم دیگه هیچی نداشتیم اینطوری و خداحافظی من از اتاقم و من مجبور بودم که با این پارچه ها بازی کنم واقعا بد دردیه بی اسباب بازی بودن! عکسها هم به خاطر شدت هیجان من و اینکه باطری دوربین خالی بود انقدر کیفیتش پایینه ...
6 فروردين 1392

روز تولد من

در دومین سال روز تولدم بابام تهران نبود و خودم یک مهمونی کوچک بر پا کردم یک تولد خودمونی که ناهارش دیزی بود غذای مورد علاقه من! چون خیلی عجله برای خوردن داشتم اول با نان سنگک شروع کردم بعد کمی با میز کناری گپ و گفت داشتم که انگار منو میشناختند! این اولین کادوی تولدم در دومین تولدم ...
21 بهمن 1391

باز هم در قشم

در قشم بودم که اولین های زیادی را تجربه کردم اولین انتظار برای فست فود البته من همبرگر و سیب زمینی خوردم ودوغ اولین بار سوار توپ شدم در قلعه پرتغالی ها و اولین بار در کنار یک خرس قهو ه ای اخم کردم!   ...
7 بهمن 1391

پیشرفت چشمگیر

از بی هدفی به هدف رسیدم دیگه همینجوری روی هم اجرهایم را نمیچینم تا مثلا برج بشه بلکه الان میتونم قطار ،زرافه و دیوار درست کنم و همین بازی هر روز کلی  از وقت من و مامانم را میگیرد با دقت هر چه تمام تر به ساخت یک زرافه ماقبل تاریخ میپردازم!  حالا هم نتیجه کار رو میبینم و با ذوق به همه نشان میدم   ...
16 دی 1391

یلدا و اصلاح

به مناسبت شب یلدا من هم صفایی به سر و مو دادم و این شکلی شدم این سومین باری هست که میرم ارایشگاه اینم کمی از دورتر ...
6 دی 1391

یک عاشقانه آرام...

مامان:پارسا جان برو بخواب تا من بیام. چند لحظه بعد مامان:پارسا این چی برداشتی؟ پارسا:دوستمه!!!!!!!!!!! و با دوستش خوابید ...
6 دی 1391